گنجور

 
طالب آملی

فراغت زآن، ز هر عود و عبیر و عنبری داری

که دایم با خود از خلق خوش خود مجمری داری

از آن مردم چو دولب بی‌طلب سوی تو می‌آیم

که می‌دانم که با خیل دعاگویان سری داری

اگر عالم چو درج دیدهٔ من پر گهر گردد

نیاری در نظر زان رو که چون خود گوهری داری

بهفت اختر اگر چندین مباهات است گردون را

تو چرخی وز هفت اندام خود هفت اختری داری

بطاق ابرو خود نوش می‌کن دوستکامیها

که تا دوران بود بر کف ز دولت ساغری داری

بهر سرسایه اندازی بلی اوج سعادت را

همای دولتی و فر یزدان شهپری داری

بجوهرواری خود پر مناز ای صبح خنجرکش

بیا در پیش رایش تیغ شو گر جوهری داری

اگر ملک بقای جاودان گیری عجب نبود

که در پی از دعای خیرخواهان لشکری داری

قمر پر بر تجاهل می‌زند در معرض رایت

گمان دارد که این عرض صفا بادیگری داری

عطارد گر بفرمانت وزارت دفتری دارد

تو بر هر فردی از سهو عطارد دفتری داری

توهم بر «طالب» خود بازگو خوش بر تو می‌نازد

بلی او چون تو مخدومی تو چون او چاکری داری

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی