گنجور

 
طالب آملی

کاش می‌بودی مرا در عشق و مشکل یکی

غم یکی می‌داشتم زآن سان که دارم دل یکی

زیر تیغ ناز او خواهم امان در روزگار

لیک چندانی که بینم جانب قاتل یکی

ایکه از هر جلوه می‌بخشی جهانی را حیات

از مروت مگذر و بگذر براین بسمل یکی

کار عشقم هر زمان کرده زبی صبری خراب

ای دریغا صبر تا دستی نهم بر دل یکی

جمله زین محفل بدان محفل خبرها می‌برند

سوی این محفل نمی‌آید از آن محفل یکی

آنکه کام از پای همت میزند داند که هست

از مقام ما بخلوتگاه او منزل یکی

خرد شو تا اتحاد دوست آری در کنار

یک چود ریک ضرب سازی می‌شود حاصل یکی

صحبت عقلم جنون آورد «طالب» خویش را

میکشم در حلقهٔ مستان لایعقل یکی

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی