گنجور

 
طالب آملی

چون بنالد ز در میکده کوس سحری

جام گیرد ز لب لعل تو بوس سحری

صبح مستان چه بخندد بتقاضای فلک

شیشه گلبانگ برآرد چو خروس سحری

مهر بر لب شدم از دینی وقوتم همه عمر

حسرت نیم شبی بود و فسوس سحری

شب وصل تو در آید رگ جانم بخروش

از چه از جنبش خلخال عروس سحری

«طالب» از دست مده نقد صبوحی چو زقدر

سیم صبحی شکند نرخ فلوس سحری

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی