گنجور

 
طالب آملی

ذوق مستی‌کو که هرساعت تهی سازم خمی

ناخنی گردم بفریاد آورم ابریشمی

فتنهٔ افلاک و انجم کم نمیگردد کجاست

عالمی کانجا نه افلاکی بود نه انجمی

بارها از هم جدا کردم جهان را پود و تار

همچو کار خود ندیدم رشتهٔ سر درگمی

هان مخوان گندم‌نمای جوفروش‌م زانکه من

نه‌جوی دارم در این دهقان سرا نه گندمی

صلح و جنگ خلق را هرگز نیم هنگامه‌ساز

نی زنم آبی بر آتش نی گذارم هیزمی

نیست درعالم دلی کز نیش آهم ریش نیست

سینه‌ام گوئی بهر سوراخ دارد گردمی

جز دل خونابه نوش تنگ میدانم که دید

قطرهٔ کز آستینش سر بر آرد قلزمی

ناشکیبائیم در محنت پی آرام ما

گر نداری بستر خاری بگستر قاقمی

ایکه از ملک عدم جستی نشان آباد باد

کشوری آرام بنیادی خوش و خوش مردمی

جز دل «طالب» نیابی گوهر والا نژاد

چار ارکان را اگر تاحشر جوئی بیخمی

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی