گنجور

 
طالب آملی

سر بسر با بخت راضی باش و همراهی مخواه

از طبیب غم دوای چهرهٔ کاهی مخواه

از مینها جز دل‌آزاری و خونخواری مجوی

وز شبی جز زلف او فیض سحرگاهی مخواه

دوش یک‌تن بار عالم چون کشد ای مردهوش

چون فقیران تن بدرویشی ده و شاهی مخواه

آگهی برقیست لامع گشته از شمع شعور

از چراغ بزم غفلت نور آگاهی مخواه

پایهٔ فرمانبری بالاتر از فرماندهی است

گر بفرمانت شوند از ماه تا ماهی مخواه

نیست از تیغ اجل مرد امل را زینهار

توامان می‌خواهی از وی خواه می‌خواهی مخواه

قصه کوته می‌کنم «طالب» بدین حرف بلند

کز فلک با این بلندی غیر کوتاهی مخواه

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی