گنجور

 
طالب آملی

عشق را نوشی تصور کن، به نیش آمیخته

راحتی با صد هزاران رنج بیش آمیخته

هرکه بازهر عتاب و شهد لطفش کرده خو

شربتی از آب و آتش بهر خویش آمیخته

نی کمان غمزه‌اش هرگز بقربان کرده میل

نی خدنگ ناز او هرگز به کیش آمیخته

زآشنایان هیچکه نگذشته جز بیگانه‌وار

آنکه با بیگانه آیان تر ز خویش آمیخته

بی‌خبر منشین ز روبه بازی آن میش‌چشم

کو فسون کرد، کرا با چشم میش آمیخته

عشق بی‌مذهب نجوید هیچکه غیر از گریز

از هوس مندی که مشرب را بکیش آمیخته

جز نمک یاسودهٔ الماس «طالب» کافریم

مرحمی گر هیچکه مارا پریش آمیخته

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی