گنجور

 
طالب آملی

دگر بر تار جانم، رشتهٔ ساز که پیچیده

رسن برگردنم، زلف رسن باز، که پیچیده

زدل تا پردهٔ گوش است پروازش نمیدانم

بپای مرغ جان ابریشم ساز که پیچیده

نیم آگه من از جولان آن مه لیک میدانم

که در گوش فلک بانگ تک تک و تاز که پیچیده

فغان بیگانه میآید بگوشم زین دل سنگین

نمیدانم در این کوه غم آواز که پیچیده

همای چون تو بزم افشان و ما «طالب» صفت غافل

که در اوج سعادت صیت پرواز که پیچیده

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی