گنجور

 
طالب آملی

از خاطر ما، عیش بهاران نشود محو

وز لوح نظر، صورت یاران نشود محو

گر نور مه و مهر شود شسته ز رخسار

ساقی ز دل باده گساران نشود محو

بر دامن ما داغ می از گریه نشد پاک

چون رنگ رخ گل که بباران نشود محو

گر زود رود نقش زآب از چه چشمم

سیمای رخ لاله عذاران نشود محو

هرچند که ما خود بمثل نقش برآ بیم

داغ دل ما سینه فکاران نشود محو

از دیدهٔ ما گر چه غزالان ضعیفیم

نقش قدم شیر شکاران نشود محو

بادل عجب ار زلف تو آید بسر مهر

چون کینهٔ مور از دل ماران نشود محو

زین تازه رقمها که زمشکین قلمت ماند

کافیست یکی گر زهزاران نشود محو

«طالب» اثرت محو شد از خاطر ایام

امید که از خاطر یاران نشود محو

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی