گنجور

 
طالب آملی

ساکن کوی دلم مسکن که دارد همچو من

سیر خاطر میکنم گلشن که دارد همچو من

خنجرش ناز است تیرش غمزه شمشیرش نگاه

درجهان ایدوستان دشمن که دارد همچو من

بهر فتح گریه در هر پنجه دارم صد کلید

خازن گنج دلم مخزن کم دارد همچو من

کوه بر دل در جوار کوهکن آسوده‌ام

ای شهیدان وفا مدفن که دارد همچو من

هرکرا بینی بود برجنسی از مرکب سوار

من سوارم برسخن توسن که دارد همچو من

آرزو را نیست در آفاق چون من قاتلی

خون صد امید در گردن که دارد همچو من

مانع گفتار من «طالب» پریشان خاطریست

ورنه سامان گهر سفتن که دارد همچو من

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی