بسکه جوشد تیرگی از خاطر ناشاد من
در زوایای نفس ره گم کند فریاد من
یکجهان بیداد گردون ریخت بر من تاکنون
تهمت آلود شکایت شد زبان داد من
خوش قویدل گشتهام کو چین ابروئی که باز
دامنی الماس ریزد در دل فولاد من
آن بلند اقبال سیمرغم که چون آیم بدام
از سر صید ملایک بگذرد صیاد من
لالهزاری شد جهان از کشتهٔ ناز و هنوز
میتراود ذوق خون از خنجر جلاد من
سبحه در دستم مبین «طالب» که چون دردیکشان
جام می در آستین دارد دل ناشاد من



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.