گنجور

 
طالب آملی

شبم بر یاد آن آرایش جان

نگردید آشنا مژگان بمژگان

از آن بر خویش می‌پیچد نگاهم

که باری دیده‌ام آن زلف پیچان

هم آغوشند در عهد نگاهش

شکاف دامن و چاک گریبان

خرامان از در بستان درون آی

که پا در گل بماند سروبستان

از آن تعارض گلابی بر خضر پاش

که استغنا زند بر آب حیوان

نمک برزخم «طالب» سای زآن شهد

که پروردی در آغوش نمکدان

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی