گنجور

 
طالب آملی

بغل گشا نتوانم که روی او بینم

نگاه دزدم و دزدیده سوی او بینم

بصد کرشمه کنم صبح سوی مهر نگاه

شبی که خوابم و در خواب روی او بینم

مگر فضای جهان جمله ظرف خواهش اوست

که هرقدر نگرم آرزوی او بینم

با آتش این همه خون گرمیم زسردی نیست

ازین رهست که باشعله خوی او بینم

چو گوهر از نظر کاینات گشته نهان

که خلق را همه در جستجوی او بینم

وجود عالمیان جمله گر زمن پرسند

تمام بستهٔ یکتار موی او بینم

بهار صد چمنم در نظر گذشت و هنوز

امید نیست که یک گل بیوی او بینم

بکعبه دیده فرو بسته‌ام خوش آنکه ز خواب

نظر گشایم و خود را بکوی او بینم

کجا برم دل بیتاب گشته را «طالب»

چو آب حسن و ملاحت بجوی او بینم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی