چون اشک خود بپای تو غلطیده آمدم
گل چیده چیده از چمن دیده آمدم
این بس دلیل شوق که از آستان دوست
در خون طپیده رفتم و رقصیده آمدم
دیدم که نیست شرط ادب زهروی بپای
پا را وداع کردم و با دیده آمدم
غایب ز دیده ناشده چون قاصد نگاه
با دل عیار شوق تو سنجیده آمدم
از شوق دل بهر قدمی صد هزار بار
گرد سر خیال تو گردیده آمدم
مغزم معطر است که از هر قدم ز شوق
گلدستهٔ خیال تو بوئیده آمدم
هرگه شدم بکعبه دراین کوچهات دوچار
از وی نشان کوی تو پرسیده آمدم
آسیب خار راه تو برما دریغ بود
بر مردمان دیده پسندیده آمدم
«طالب» ز شوق بزم (جهانگیر پادشاه)
فرسنگها بدیده نوردیده آمدم



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.