گنجور

 
طالب آملی

نیست یارم ورنه راه پاسبانش می‌زدم

بوسهٔ چند از ادب بر آستانش می‌زدم

ل چو راحت خواست از من بی‌خبر بودم ز خویش

ورنه چون اطفال سوزن بر زبانش می‌زدم

آنچه ناصح گفت بر قولش زدم از جهل پای

گر کنون می‌گفت بوسه بر دهانش می‌زدم

کاش می‌دیدم بعالم مرغ دل را آشیان

کآتشی از بال خود بر آشیانش می‌زدم

دست بر دل داشتم آندم که زخم لب گشود

ورنه چون می‌خواست مرهم بر زبانش می‌زدم

کاش «طالب» فاش بودی گلشن رضوان که من

نغمه‌ئی با بلبلان بوستانش می‌زدم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی