از تو جویم سود چون مشغول ودائی شوم
وز تو یابم کام چون محو تمنائی شوم
من یکی دیر خرابم بینشان و نام لیک
عشق اگر دستی بتعمیرم زند جائی شوم
سوی شیادی کشد عقلم، نیم من عزم مرد شید
همتی ای عشق در کارم که شیدائی شوم
عاشقم سیرم بیک وادیست مزدور هوس
نیستم تا هر نفس مجنون صحرائی شوم
چون لب ناصح دلم از باده پیمائی گرفت
بعد ازین چون دست ساقی باده پیمائی شوم
قطرهام لیک ارشود همره بمن زآن فیض ابر
رشحهئی بالم بخود چندانکه دریائی شوم
میزچشمم میدهد ساقی نمیخواهد که من
شکر گوی ساغر و ممنون مینائی شوم
خار خشکم لیک دایم در دل خود میخلم
شرم میدارم که هردم زحمت پائی شوم
ذوق حیرانی زیادم رفته میخواهم که باز
محو گردم دررخی گم در تماشائی شوم
گر شوم پیشت فنا چون «طالب» شوریده حال
به که چون اهل تعلق شخص دنیائی شوم



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.