گنجور

 
طالب آملی

در هر سری چو نشئهٔ سودا نشسته‌ایم

در هر دلی چو داغ تمنا نشسته‌ایم

آغشته صد هزار کدورت بزیر چرخ

مانند دُر در ته دریا نشسته‌ایم

در دل نشسته آنکه بود دلنشین‌طبع

ما دلنشین نه‌ایم و بدلها نشسته‌ایم

گویای حرف وراه نگه درمیان مباش

ای عیش بسکه با تو بیکجا نشسته‌ایم

چون لعل آتشین وچه یاقوت آبدار

در خون دل نشسته بیکجا نشسته‌ایم

میناست چرخ وصافی او روح پاک ما

ما ته نشین که در ته مینا نشسته‌ایم

او عرض جلوه میکند و ما بصد نیاز

درکنج چشم خود به تماشا نشسته‌ایم

«طالب» چو صاف عشق کشی جرعه‌ئی فشان

بر ما که در کدورت دنیا نشسته‌ایم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی