گنجور

 
طالب آملی

عشق کو تا امتحان دست و بازوئی کنیم

رو بر و آورده جنگک شیر و آهوئی کنیم

کو چو شیران چنگک و دندان غرق خون

چون بتان باهم نزاع چشم و ابروئی کنیم

رخصت تاراج گلشن گر بیابم از ادب

هر گلی را در فراز گلبنش بوئی کنیم

ما نه غمازیم کز هر لب که رازی گل کند

هوش در فهمیدنش باریک چون موئی کنیم

گو نسنجند این متاع کم بهارا تا بکی

خویش را سنگی و یاران را ترازوئی کنیم

دیده پوشیم از حیا تا آنکه از شش سوی دهر

رو بما آرند چون روی نظر سوئی کنیم

داد ما دریا دهد ورنی بیازی هر زمان

سینه را سازیم نهری دیده را جوئی کنیم

«طالب» از عالم فغان خیزد ز آتشخانه دود

چون ز دل هائی برون ناریم یا هوئی کنیم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی