گنجور

 
طالب آملی

تازباغ دیده گل در دامن خود کرده‌ایم

صد بهار گل‌فشان را دشمن خود کرده‌ایم

سنبلی بر یاد زلفش چیده وز راه مشام

هر زمان جانی ز بویش در تن خود کرده‌ایم

چون نیفراز یم سر چون قمریان بر شاخ سرو

ماکه طوق خون خود در گردن خود کرده‌ایم

بالباس یوسف گل کی کند گرگ نسیم

آنچه مادر هجر با پیراهن خود کرده‌ایم

ماهیان بحر شاید گر زما غیرت برند

زانکه بریان خویشر از روغن خود کرده‌ایم

گرچه ما برقیم و انکه برق خرمن سوز لیک

وقت فرصت دشمنی باخرمن خود کرده‌ایم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی