گنجور

 
طالب آملی

بخواب از مار مشکین دوش طوقی در گلو دیدم

شدم بیدار و در گردن کمند زلف او دیدم

با آتش بود تا شب چون کهن کاران سروکارم

ندانم صبحدم روی کدامین شعله خو دیدم

چو در بیهوشیم آمیزش آن گل بیاد آمد

گشودم چشم و خود را در میان رنگ و بو دیدم

زبس درها که در خاک درش بی‌آب شد طالب

گدای کوی او را تا کمر در آب رو دیدم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی