منم که زاهل جهان جز بخویش کار ندارم
دماغ صحبت ابنای روزگار ندارم
بسوخت برگ من و بار من ز آتش حسرت
چو شاخ بی ثمر شعله برگ و بار ندارم
ز همنفس نبود چاره صاحبان نفس را
از آن بغیر در آمیزشم که یار ندارم
هزار شکر که ممنون لطف خالقم و بس
جبینی از کرم خلق شرمسار ندارم
گریز عار بود لیک من که عاشق دهرم
همی گریزم از ابنای دهر و عار ندارم
تو آن شکفته بهاری که نیست بیم خزانت
من آن چمن که خزان دارم و بهار ندارم
چو آن محیط که باشد شراب ناب با آتش
همه کنارم و چون بنگری کنار ندارم
چو «طالبم» نبود رغبت مجادله ورنه
بروز معرکه باکی ز روزگار ندارم



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.