گنجور

 
طالب آملی

رهم دهید کزین تنگنا برون تازم

وزین طویله چو رخش صبا برون تازم

دلم دواسبه برون تاخت زین نشمین تنگ

خوش آن زمان که منش از قفا برون تازم

نمونهٔ دهن اژدهاست دهر خوش آنک

چو شعله زین دهن اژدها برون تازم

هزار توسن اگر زین کنند و ران و کاب

بدزدم از همه و بی عصا برون تازم

هزار نعمت اگر آورند دیدهٔ باز

بپوشم از همه و ناشتا برون تازم

بدان سرم که شوم همچو نور خور باریک

ازین دریچهٔ ظلمت سرا برون تازم

برزم نفس حریصم چنانکه با صد درع

کشم بلا رک و یکتا قبا برون تازم

مضیق دهر مقام گران رکابی نیست

عنان من بگذارند تا برون تازم

کم رفیق مگر گیرم و روم از پی

چگونه با دل بیدست و پا برون تازم

بهشتم از نگه مور میزند مهمیز

کزین سراچهٔ دوزخ هوا برون تازم

ز بولهب کدهٔ دهر با عساکر شوم

سوی طواف گه مصطفی برون تازم

با بر و باد سوارم خدا کند «طالب»

کزین گذر که خوف و رجا برون تازم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی