گنجور

 
طالب آملی

نهالم را قبول تربیت نیست

گیاهم آشنا یا خاصیت نیست

ز قصد جان بیمارم میرهیز

که‌گر طاعت نباشد معصیت نیست

بکش زارم که در دیوان محشر

چو شمع کشته خونم را دیت نیست

نگویم قحط درمانست در دهر

دوا بسیار اما خاصیت نیست

مبارکباد وصلم گو مکن چرخ

که عید ماتمی را تهنیت نیست

بهر عالم بهر کشور بهر شهر

که آنجا عشق باشد عافیت نیست

برون آ همچو مغز از پوست «طالب»

که ذوقی زین لباس عاریت نیست

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی