گنجور

 
طالب آملی

سحر براوج مقصد جلوهٔ بخت جوان دیدم

گشودم چشم و نور دیدهٔ کون و مکان دیدم

گواهی داد بر توفیق وصلش عطسهٔ صبحم

بعمر خویشتن یک صبح صادق در جهان دیدم

چو در آئینهٔ خورشید کردم عزم دیدارش

ز نور طلعتش آئینه را آئینه دان دیدم

بدولت همنشینش یافتم با بخت همزانو

بمهرش همرکاب و با سپهرش همعنان دیدم

ترقی یافتم در حال و افزونی در اقبالش

مقامش ز اولین گردون بهفتم آسمان دیدم

دروغست اینکه جان مرئی نگردد است گر بودی

بچشم تن من آن روح مجرد را چسان دیدم

پس از یکسال بلبل با چه حسرت روی گل بیند

من هجران نصیبش بعد ایامی چنان دیدم

بتن صدجان فزودم چون لبش را یافتم خندان

برخ گل گل شکفتم چون دلش را شادمان دیدم

جواهر خانه شد از اشک شادی خانهٔ چشمم

چو در آئینهٔ خورشید رویش ناگهان دیدم

گل بستان که دید اندر بیابان منت ایزد را

که من در صحن وادی گلستان در گلستان دیدم

چرا برخود بیالم هرزمان صد پیرهن «طالب»

که دیدم دوست را آنکه بکام دوستان دیدم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی