گنجور

 
طالب آملی

تا شراری ز دل سوخته انگیخته‌ایم

استخوان بندی افلاک ز هم ریخته‌ایم

در نظر گرچه یکی تار ضعیفیم ولی

صدکشاکش زقضا دیده و نگسیخته‌ایم

اشک پالائی ما از مژه امروزی نیست

عمرها شعله بپرویزن مو بیخته‌ایم

چون سر از پا بشناسیم که درظرف دماغ

بادهٔ عشق و جنون را بهم آمیخته‌ایم

نیست چون درخور قندیل محبت طاقی

لاجرم پرده‌ئی از طاق دل آویخته‌ایم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی