گنجور

 
طالب آملی

چه بدکردم که دل را با مصیبت آشنا کردم

چو آه و ناله جا در حلقهٔ اهل عزا کردم

شرابم برده بود از دست در بزم وصال او

نمی دانم چها گفتم نمی دانم چها کردم

بدل اندک غباری داشتم از رهگذار غم

چو دیدم روی شادی خاک غم را توتیا کردم

ز انگشتم شمیم غنچهٔ فردوس می‌آید

نمی دانم سحر بند گریبان که وا کردم

از آن با آبرو ماندم که در کسب لب نانی

چو مردان دانهٔ دل را بدندان آسیا کردم

ز جام درد چندان میکشیدم کز هوس ماندم

ز تیغ فقر چندان زخم خوردم کامتلا کردم

زرشک جذب مغناطیس بودم داغ چون آهن

چو جذب عشق دیدم خنده بر آهن‌ربا کردم

برای دفع تب هرگه فسونگر باد افسونی

براندامم دمید از لاغری چون نی صدا کردم

کف خاکستری دلال حسرت ریخت درمشتم

ببازار محبت خون خود را خون بها کردم

بساق عرش چون خلخال شد وقت سحر دستم

سر تأثیر را گوئی گریبان دعا کردم

بآسانی نشد صافی دلم خونابها خوردم

که این آب غبار آلود غم را تر نما کردم

نبوئید آسمان چون من گلی را منهم از دستش

باندک فرصتی پرداز چون رنگ حنا کردم

سر هرمو براندامش زمستی در سماع آمد

چو «طالب» پیش هر کس فقرهٔ شوقی ادا کردم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی