گنجور

 
طالب آملی

چون سوی عارضت نگهی رو بره کنم

جوی عرق روان ز جبین نگه کنم

در آتشم بسوز که بی آبرو شدم

تا کی تو مغفرت کنی و من گنه کنم

بازم گلی شکفته که نتوانم از حجاب

در مه به آشنائی رویت نگه کنم

شبها نشسته روی بدیوار کوی دوست

با چهره‌ئی چو کاهربا جذب که کنم

پژمرده شد بدامن مژگان گل سرشک

شرم آیدم که تحفهٔ آن خاک ره کنم

موی سفید را نبرم ره بچاره‌ای

او را نگر خضاب ز بخت سیه کنم

«طالب» ز چهره‌ام گل اخلاص بشکفد

چون با دهان دیده زمین بوس شه کنم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی