گنجور

 
طالب آملی

کو نشئه‌ای که مغز خرد را بخون کشیم

رخسار عقل را به نقاب جنون کشیم

سیماب‌وار مضطرب آئیم در حرام

دست از عنان صبر و رکاب سکون کشیم

چون گوش دل بجذب نوا ملتفت شود

بس خون نغمه کز جگر ارغنون کشیم

تا کام ذوق درک دلم چاشنی کند

پیکان غمزه را ز جگر واژگون کشیم

«طالب» بیا که پردگیان خیال را

برقع گشا ز حجلهٔ خاطر برون کشیم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی