گنجور

 
طالب آملی

دوش کز معجزهٔ لعل تو گویا گشتم

آنقدر گفتم از آن لب که مسیحا گشتم

شمع‌گو چهرهٔ ناموس برافروز که من

شعله را چون پر پروانه مهیا گشتم

بسکه پیچیدم از اندیشهٔ موی تو بخویش

بر رخ شاهد غم زلف چلیپا گشتم

غنچهٔ حسن تو بر شاخ نخندید هنوز

همچو گلبن همه تن چشم تمنا گشتم

بر لب اهل خرد ساغر دانش بودم

در دماغ دل خود نشئهٔ سودا گشتم

چشمه‌ئی بودم لب خشکتر از دیدهٔ خویش

کاو کاو مژه‌ئی دیدم و دریا گشتم

گرهی بودم برطرهٔ یوسف ناگاه

قسمت گوشهٔ ابروی زلیخا گشتم

چمن شوخیم از نشئهٔ مستی گل کرد

چون قدح بوسه ربا از لب مینا گشتم

تا چو دل گوهری افتاد بچنگم «طالب»

فارغ از تربیت باقی اعضا گشتم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی