گنجور

 
طالب آملی

بیاد بزم او هنگامه سازی می‌کنم با گل

زبان بازی بسوسن دست بازی می‌کنم با گل

نمی‌گردد گره چون غنچه باز از سینهٔ تنگم

چو اطفال چمن هرچند بازی می‌کنم با گل

نظر بازی حقیقی و مجازی می‌کنم اما

حقیقی می‌کنم با او مجازی می‌کنم با گل

چو حسرت موکشان می‌برد ناگه سوی گلشن

ببوی قهر او صد دلنوازی می‌کنم با گل

ز بس کان مست نازم فارغ از هر نازین دارد

بناز حسن او صد بی نیازی می‌کنم با گل

سیه ابرم زمانی از ترشح نیستم خالی

لباس لاله و نسرین نمازی می‌کنم با گل

بیاد او و موی او من آن مرغ سحرخیزم

که سنبل را دعای جان درازی می‌کنم با گل

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی