گنجور

 
طالب آملی

خرم دلی که ناصیه شوید بآب عشق

یا ترکند دماغ بیوی شراب عشق

گفتم برم پناه به بی طاقتی مگر

تمکین حسن کم شود از اضطراب عشق

غافل که در دیار وفا برخلاف رسم

گرمی فزای آتش حسنست آب عشق

تن بی‌روان و دیده فراهم زبان خموش

جان گرم در مشاهده اینست خواب عشق

«طالب» بنای عافیتت را ثبات نیست

چون می‌شوی خراب تو باری خراب عشق

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی