گنجور

 
طالب آملی

مرا بسیر گلستان غم کند تکلیف

کرشمهٔ هوس نازک و خراج لطیف

بروزنم همه ذرات نور در جنگست

از آن زمان که از این کلبه برده‌ئی تشریف

بعلم عشق دلا عامئی زبان مکشای

اگر هزار الم نامه کرده‌ئی تصنیف

نهاد سلسلهٔ حیرتم بپای شعور

نزاکت حرکتهای شاهدان لطیف

باهل دل نظرت نیست جز بچشم عتاب

خدایرا سبب انحراف طبع شریف

گرفته آینهٔ خاطرم غبار فتور

بغایتی که ندانم لطیف را ز کثیف

حدیث عشق درازست و یار نازک طبع

دماغ دردسرش نیست میدهم تخفیف

از آن مقفا سر کردم این غزل «طالب»

که هوش قافیه‌ام برتافت بار ردیف

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی