گنجور

 
طالب آملی

خود مشتری خویشم و خود نرخ‌گر خویش

من دانم و من قدر گرامی گهر خویش

زآن هیچکسم نیست درین رشته خریدار

کز ابلهیم خود شده دلال خر خویش

شرطست که صاحب‌نظران عیب نگیرند

گر بی هنری عرض نماید هنر خویش

گر بار دلم بر کتف کوه گذارند

کوه از اثر درد بدرد کمر خویش

ای در طلب دوست برون آمده از پوست

رو رو که زیانی نکنی از سفر خویش

تا دستهٔ دندان بجگر دشنه نشاندم

دندان که نهادست چنین برجگر خویش

آراستن بال و پر اسباب گریز است

گر مرغ اسیری بشکن بال و پر خویش

گر خام بود پخته شود ز آتش سودا

خشتی که من خسته نهم زیر سر خویش

«طالب» مشو آزرده گر آبت ندهد چرخ

در ساز بسیر آبی اشعار تر خویش

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی