گنجور

 
طالب آملی

جوانی رفت و ما دیدیم و نگرفتیم دامانش

بلرزان دست چون گیریم در پیری گریبانش

دل من داشت در بر حله‌ها از صبر و از طاقت

براه دوستی دزدان غم کردند عریانش

محبت تاجری پرمایه‌ای بود از متاع غم

من و دل این دو دزد روسیه کردیم تالانش

خدنگش نذر گوئی کرده با دلهای مشتاقان

که از یک رخنه پران بگذرد سوفار پیکانش

مگر مرغ دلم را چشم بر مار غم افتادست

که دایم ز آشیان سینه می‌بینم گریزانش

نمی‌بینم دلی آسوده در ملک مسلمانی

از آنرو عشق میبازم بچشم نامسلمانش

نیاز بلبلان با گلبنی دارم که میگردد

چو طوق قمریان برگرد سر سرو خیابانش

دم عرض نیاز دل بزیر چشم او دیدم

که لطفی مینمود اما نمی‌گنجید در شانش

ندانم کز کدام آب و هوا آمد بیار آن گل

که میگویند شکر رنگ و بو مرغان بریانش

به نعمت نیستم کافر زبان شکرگو دارم

نمک خوردم ولی در شهد بگرفتم نمکدانش

چو درد دوستان را دوستان خواهش کنند از جان

نصیب گوهر شهوار بادا درد دندانش

هلاک رشح کلک (اعتمادالدوله)ام «طالب»

من و این آب کوثر خضر و آن آب حیوانش

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی