گنجور

 
طالب آملی

ناکی چو تمنا هوس آلود شود کس

آن به که چو یأس آتش بی‌دود شود کس

بی‌قسمت کام از طلب محض چه حاصل

گیرم همه تن آبله فرسود شود کس

دلباخته را دشمنی سینه ضرورست

چون جورکش مجمر بی‌عود شود کس

بی‌بخت هم آغوشی عکسی ندهد روی

گر آینهٔ شاهد مقصود شود کس

غم ناخن دردی زده بر خاطر ورمیست

کز جنبش مژگان جگر اندود شود کس

تن زخم در آغوش و زمین موج زن اشک

کو لغزش پائی که نمکسود شود کس

دور از ره مستی است که باشیون «طالب»

دل در گرو نغمهٔ داود شود کس

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی