گنجور

 
طالب آملی

دیدمش باز بصد آب و بصد تاب امروز

زآن نمی‌ایستد از دیدهٔ من آب امروز

دور از آن عارض افروخته چون ماه مرا

آفتابیست بصد زردی مهتاب امروز

طاق ابروی توأم آمده امروز بچشم

که نتاد از نظرم جلوهٔ محراب امروز

دل دگر کرد بمن ساقی مجلس گوئی

که دگرگون دهدم نشئه می‌ناب امروز

دی نبود اینهمه بیگانه ز آرام دلم

چه دل من که یکی قطرهٔ سیماب امروز

دوش در وصل تو بودم همه آرام و شکیب

داردم واقعهٔ هجر تو بی‌تاب امروز

ای اجل چرب زبان باش بافسانه که باز

راحتی دارم و خوش میبردم خواب امروز

بیکی نغمهٔ تر تشنه دلان را در یاب

مطربا می‌چکدت آب ز مضراب امروز

«طالب» از بس باثر بود مرا نالهٔ زار

سوخت بر سوز دل من دل احباب امروز

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی