گنجور

 
طالب آملی

بی جنون مغز جهان بی نمکست

نمک نطق و بیان بی نمکست

شورشی گر نبود با هر موی

در بدن جلوهٔ جان بی نمکست

گر نمکسائی اشکم نبود

هر کف خاک جهان بی نمکست

لب میالای بجیحون هوس

کز کران تا بکران بی نمکست

دجلهٔ عیش دو کامی ز کنار

نمکین است و میان بی نمکست

ای شب غالیه گون صبح مجوی

خندهٔ ماتمیان بی نمکست

دودمان مزه را بذل رواست

خست دوده کان بی نمکست

مصلحت پر می آشوب مباد

در صف شعله دخان بی نمکست

صد نمک زار بلا بر دل عیش

وقف کردیم و همان بی نمکست

جلوهٔ کج روشان در ره صدق

چون خرام سرطان بی نمکست

طاعت مشربیان بی اثر است

شربت طاعتیان بی نمکست

زهد پیمانه کشان در شوال

همچو شرب رمضان بی نمکست

ناز مخصوص بهارست، گذشت

شاهدیهای خزان بی نمکست

ز آنکه پیران خشن کسوت را

هم لباسی بجوان بی نمکست

قامت همچو کمان را بمثل

ناز ابروی کمان بی نمکست

من کجا شوخی پرواز کجا

صعوهٔ بال فشان بی نمکست

قفسم تیره و بی روزن باد

ماکیان را طیران بی نمکست

نمک خلق نمک چش کردیم

آبشان بی مزه نان بی نمکست

تو هم انگشت نیازی برسان

تا بدانی که چسان بی نمکست

لقمهٔ کام چشیدی هیهات

تا ابد کامت از آن بی نمکست

مرهم از مغز نمک سازم و باز

زخم دل را بدهان بی نمکست

عصمت ناله زمین گیرم ساخت

بیش ازین ضبط فغان بی نمکست

آه زین بذله سرایان زمان

که زمانشان چو بیان بی نمکست

جرعهٔ صحبتشان بی اثر است

بیضهٔ الفتشان بی نمکست

سیر زخم دل یاران کردیم

رو نمک پوش و میان بی نمکست

داغ بر کف، ز که مرهم جویم

قاف تا قاف جهان بی نمکست

مرهم شور بزخمم نفکند

دست زین مرهمیان بی نمکست

خامه را کند زبان کن (طالب)

بیش ازین طی لسان بی نمکست

رقمی چند زنو کن بنیاد

تاکی این بی مزه و آن بی نمکست

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی