گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۴

 

تا نقش تو در سینه ما خانه نشین شدهر جا که نشینیم چو فردوس برین شد
آن فکر و خیالات چو یأجوج و چو مأجوجهر یک چو رخ حوری و چون لعبت چین شد
آن نقش که مرد و زن از او نوحه کنانندگر بئس قرین بود کنون نعم قرین شد
بالا همه باغ آمد و پستی همگی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶۳

 

آهی به هوا چتر زد و چرخ برین‌ شد

داغی به غبار الم آسود و زمین شد

بشکست طلسم دل و زد کوس محبت

پاشید غبار نفس و آه حزین شد

نظاره به صورت زد و نیرنگ‌ کمان ریخت

اندیشه به معنی نظری‌ کرد و یقین شد

آن آینه ‌کز عرض صفا نیز حیا داشت

تا چشم‌گشودیم پریخانهٔ چین شد

غفلت چه فسون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶۴

 

شب حسرت دیدار توام دام ‌کمین شد

هر ذره ز اجزای من آیینه‌نگین شد

خاکستر از اخگر چقدر شور برآورد

دل سف‌رخت به رنگی‌که‌کبابم نمکین شد

عبرتکدهٔ دهر ز بس خصم تسلی است

چون چشم شررخانهٔ من خانهٔ زین شد

برق رم فرصت سر و برگ طلبم سوخت

صد ناله تمنا نفس بازپسین شد

زنداز نیرنگ خیالم چه توان‌کرد

رحم است بر آن شخص‌که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی