گنجور

جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۹

 

ای سنبل مشکین زده سر از گل رویت
ندهم به همه ساده رخان یک سر مویت
از مشک کشم درد سر این بس که دهد باد
بویی به مشامم ز خط غالیه بویت
هرگز ز تماشای تو خرسند نگشتم
بنشین که زمانی نگرم سیر به رویت
خوش آنکه نشینم به تو تنها ز رقیبان
تو حال بدم بینی من روی نکویت
خونین کفنان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی