گنجور

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۹۵

 

چون می نرسد دست به پایی که تو داری
کم زانکه شوم خاک سرایی که تو داری
بازند جهان را به یکی داو، بنازند
من هر دو ببازم به دغایی که تو داری
زنهار نجویی دل آزرده ما را
ای باد صبا، گشت به جایی که تو داری
گر بد نکنی دل، تن تو تن نتوان گفت
جانی ست نهان زیر قبایی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

حزین لاهیجی » غزلیات » شمارهٔ ۸۹۰

 

ای ناله، خوشا بخت رسایی که تو داری
ما را نبود راه به جایی که تو داری
خواهی شدن ای دل، می صافی به خرابات
با دردکشان، صدق و صفایی که تو داری
از کعبه چه حاصل ادب ناصیه سا را
ای بت، سر ما و کف پایی که تو داری
بی پرده به هر گوشه کند راز نهان را
ای نی، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حزین لاهیجی