گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶۲

 

سودیم سراپا و به پایی نرسیدیم

از خویش گذشتیم و بجایی نرسیدیم

کردیم گل از عالم اندیشهٔ قدرت

دستی که به دامان دعایی نرسیدیم

شیرینی‌گفتار ز ما ذوق عمل برد

چون وعدهٔ ناقص به وفایی نرسیدیم

تا رخت نبردیم به سر چشمهٔ خورشید

چون سایه به صابون صفایی نرسیدیم

واماندن ما زحمت پای دگرانست

ای آبله ما نیز بجایی نرسیدیم

آن بی‌پر و بالیم‌که در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی