گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴

 

حلوای نباتست لبت، پسته دهانادر باغ گلی نیست به رخسار تو مانا
زیر لبت ازوسمه نقطهاست، چه روشن؟گرد رخت از مشک زقمهاست چه خوانا؟
گفتم: نتوانی دل شهری بربودننی، چون نتوانی، که شگرفی و توانا؟
بس گوشه نشینی که ز هجر تو بنالداین ناله به گوشت نرسیدست همانا
مردم نه عجب صورت عشقم که بدانندبی‌عشق نشستن عجب از مردم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی