گنجور

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۲

 

آن دلبر عیار من ار یار منستیکوس «لمن الملک» زدن کار منستی
گر هیچ کلاهی نهدم از سر تشریفسیاره کنون ریشهٔ دستار منستی
بر افسر شاهان جهانم بودی فخرکر پاردم مرکبش افسار منستی
ور گل دهدی چشم مر از آن رخ چون باغصحرای فلک جمله سمن زار منستی
گرهیچ عزیز دهدم از پس خواریبالله همه گلهای جهان خار منستی
جوزای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

حزین لاهیجی » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۳۱۳

 

من بلبلم و گلبن من یار منستی
آن طرف بناگوش، سمن زار منستی
میدان جهان، تنگ بود کوکبه ام را
منصورم و این دار فنا دار منستی
گفتی دل و جان صرف شود، در سر کارم
این کار رقیبان نبود، کار منستی


متن کامل شعر را ببینید ...

حزین لاهیجی