گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸۲

 

چون در عدم آییم و سر از یار برآریماز سنگ سیه نعره اقرار برآریم
بر کارگه دوست چو بر کار نشینیممر جمله جهان را همه از کار برآریم
گلزار رخ دوست چو بی‌پرده ببینیمصد شعله ز عشق از گل گلزار برآریم
بر دلدل دل چون فکند دولت ما زینبس گرد که ما از ره اسرار برآریم
چون از می […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی