گنجور

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳۹

 

ای مانده به کوری و تنگ حالیبر من ز چه همواره بد سگالی
از کار تو دانی که بی‌گناهمهرچند تو بدبخت و تنگ حالی
دانی که تو چون خوار و من عزیزم؟زیرا که منم زر و تو سفالی
از جهل که آن ملک توست، جانمچون جان تؤست از علوم خالی
نالیدنت از جهل خویش بایداز حجت بیچاره چند نالی؟
از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو