گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۵

 

می خواه و گل افشان کن از دهر چه می‌جوییاین گفت سحرگه گل بلبل تو چه می‌گویی
مسند به گلستان بر تا شاهد و ساقی رالب گیری و رخ بوسی می نوشی و گل بویی
شمشاد خرامان کن و آهنگ گلستان کنتا سرو بیاموزد از قد تو دلجویی
تا غنچه خندانت دولت به که خواهد دادای شاخ گل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲۰

 

ای دل به ادب بنشین برخیز ز بدخوییزیرا به ادب یابی آن چیز که می‌گویی
حاشا که چنان سودا یابند بدین صفراهیهات چنان رویی یابند به بی‌رویی
در عین نظر بنشین چون مردمک دیدهدر خویش بجو ای دل آن چیز که می‌جویی
بگریز ز همسایه گر سایه نمی‌خواهیدر خود منگر زیرا در دیده خود مویی
گر غرقه دریایی این […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲۳

 

برخیز که بنشیند فریاد ز هر سوئیزان پیش که برخیزد صد فتنه ز هر کوئی
در باغ بتم باید کز پرده برون آیدور نی به چه کار آید گل بی رخ گلروئی
آن موی میان کز مو بر موی کمر بنددموئی و میان او فرقی نکند موئی
دل باز به جان آید کز وی خبری یابدبلبل بفغان آید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی