گنجور

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۷۱

 

این بار شد از دستم کار دل سرگشته
اکنون منم و چشمی در خون دل آغشته
پر شور شری دارم گو در سر این سر شو
بر جبهت من فطرت دیرست که بنوشته
آب و گل ما شد خون از قدرت صنع او
ایزد گل آدم را بی فایده نسرشته
بر بوی خط غلمان بر یاد خط رضوان
بنگر به لب سبزه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری