گنجور

ملک‌الشعرای بهار » غزلیات » شمارهٔ ۸۴

 

ای دوست بیا لختی ترک می و ساغرکن
از میکده بیرون شو جان بر لب کوثرکن
مست می وحدت شو پا بر سرکثرت زن
فانی شو و باقی باش تقلید پیمبرکن
کفتار نبی بشنو، اسرار ولی دریاب
چند این در و چند آن در، دریوزه ز حیدرکن
از هرچه جز او بگذر، در هرکه جز او منگر
بر درگه او سر نه‌، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۷

 

ای پیک سحرگاهی پیغامی از و سرکنور تنگ شکر خواهی این نکته مکرر کن
گفتی که بکش دامان از خاک در جانانسر پیچم از این فرمان، فرمایش دیگر کن
خواهی نخوری یک جو خون از فلک کج روهم بنده ساقی شو، هم خدمت ساغر کن
ای از همه خوبان به، شکر کش و فرمان دههم پای به میدان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی