گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶

 

آخر بشنید آن مه آه سحر ما راتا حشر دگر آمد امشب حشر ما را
چون چرخ زند آن مه در سینه من گویمای دور قمر بنگر دور قمر ما را
کو رستم دستان تا دستان بنماییمشکو یوسف تا بیند خوبی و فر ما را
تو لقمه شیرین شو در خدمت قند اولقمه نتوان کردن کان شکر ما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

اقبال لاهوری » زبور عجم » انجم بگریبان ریخت این دیدهٔ تر ما را

 

انجم بگریبان ریخت این دیدهٔ تر ما را

بیرون ز سپهر انداخت این ذوق نظر ما را

هر چند زمین سائیم برتر ز ثریانیم

دانی که نمی زیبد عمری چو شرر ما را

شام و سحر عالم از گردش ما خیزد

دانی که نمی سازد این شام و سحر ما را

این شیشهٔ گردون را از باده تهی کردیم

کم کاسه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری