گنجور

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵

 

ترسا بچه‌ای ناگه قصد دل و جانم کردسودای سر زلفش رسوای جهانم کرد
زو هر که نشان دارد دل بر سر جان داردترسا بچه آن دارد دیوانه از آنم کرد
دوش آن بت شنگانه می‌داد به پیمانهوز کعبه به بتخانه زنجیر کشانم کرد
کردم ز پریشانی در بتکده دربانیچون رفت مسلمانی بس نوحه که جانم کرد
دل کفر به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار