گنجور

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹

 

تا دل غم او دارد نتوان غم جان خوردنبا انده او زشت است اندوه جهان خوردن
گر پای سگ کویش بر دیدهٔ ما آیدزین مرتبه بر دیده تشویر توان خوردن
در عشوهٔ وصل او عمری به کران آرمگرچه ز خرد نبود زهری به گمان خوردن
آنجا که سنان باشد با کافر مژگانشخوشتر ز شکر دانم بر سینه سنان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی